نه فرشته، نه قدیس!

ساختمان‌های خیابان ما سرد و بی‌روح‌اند. این ساختمان‌ها را در سالهای پایانی دهه‌ی سی ساخته‌اند. هیچ سبک مخصوصی ندارند. مال زمانی هستند که بنای این لانه‌ها را شروع کردند. با این تفاوت که آن روز‌ها ساختمان‌ها را با آجر می‌ساختند نه با بتن آرمه و بیشترشان هم پنج طبقه بوند نه سیزده طبقه. مادرم می‌گوید پیش از جنگ مردم در فصل تابسات عدت داشتند صندلی‌هایشان را بیاورند بیرون. رویشان بنشینند و با هم گپ بزنند. آن روز‌ها عادت و رسم شهر این طور بود و مردم برای صحبت کردن وقت بیشتری داشتند. شاید گمان نمی‌کردند روزی گپ‌های تلوزیونی جای گفت‌و‌گوی رو درروی آدم‌ها را بگیرد.

به مادرم نگفتم که آن روز‌ها مردم هنوز از هم نمی‌ترسیدند. در طول جنگ مردم از اینکه عقیده‌شان را ابراز کنند می‌ترسیدند، می‌ترسیدند به قیمت جانشان تمام شود. […] راستی بر سر مردمی که زندگیشان را با ترس از ابراز عقیده سپری می‌کنند چه می‌آید؟ چه بسا یا از فکر کردن دست می‌کشند یا به گفت‌و‌گوهای تو خالی اکتفا می‌کنند.

بخشی از کتاب نه فرشته، نه قدیس نوشته ایوان کلیما به ترجمه حشمت کامرانی. کتابی که این روز‌ها حسابی من رو به خوندن واداشته. کتاب جالبی است که داستان زنی به نام کریستینا را در پراگ روایت می‌کند. زنی که گرفتار عشق، مادر و دخترش است.

ایوان کلیما ۱۴ سپتامبر ۱۹۳۸ در پراگ پایتخت جمهوری چک به دنیا آمده است. او از هم نسلان میلان کوندرا است که تاریخ معاصر چک و سرزمین‌های اروپای مرکزی را درک کرده است. او ارودگاه‌های فاشیست‌ها علیه یهیودیان چک، اشغال چک توسط ارتش سرخ شوروی، بهار پراگ و آشفتگی‌های دهه ۸۰ و ۹۰ اروپای شرقی، چکسلواکی و جمهوری چک را بخشی از زندگی خود می‌داند و تاثیر این اتفاقات در نوشته‌های او واضح است.

از کلیما بیش از چهل کتاب و صد‌ها مقاله به چاپ رسیده که از این بین روح پراگ، در انتظار تاریکی – در انتظار روشنایی، نه فرشته – نه قدیس و کار گل به فارسی ترجمه و منتشر شده است.

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید