ناراحته!

امروز صبح تنها کاری که کرده رفتن به پشت پنجره و زانوی بغل کردن بوده٬ مثل اینکه دیگه بغلی تو دنیا نباشه! یه جوری ناراحته که انگار عامل شکستن پای ویکی من بودم. ویکی از پنگوئن‌های بازیگوش کوچه پشتی است که یه مدت با هم از سقف کلیسا با سینه غلط میخوردیم پایین و لذت می‌بردیم. اگر از اختلاف سلیقه‌ها و دعواهایی که باهم داشتیم بگذریم دوست‌های خوبی هستیم.  ولادکا معتقده من و ویکی میتونیم در مسابقات احمق‌ترین‌های جزیره با هم رقابت کنیم و با هم مشترکا مقام دوم رو کسب کنیم. البته اگه الان این‌ها رو به ولادکا بگم ممکنه بزنه به سرش و همونطور که زانوی غمش رو بغل کرده پنجره رو باز کنه و دوباره دردسر سرما رو بر سرم آوار کنه. به هر حال ویکی و ولادکا رو دوست دارم هر چند بقیه فکر کنند ماها احمقیم٬ درست مثل کشیش هموند که معتقد بود ما کلیسا رو به سخره گرفتیم و نباید از سقف کلیسا با باسن به پایین لیز بخوریم.

اختلاف سلیقه من و ویکی هم دقیقا بر میگرده به همون‌روز که من داشتم ویکی رو راضی میکردم تا به جای لیز خوردن و پایین آمدن با سینه با باسن لیز بخوره٬ اما لیز خوردنش باعث بهم ریختن بساط عیش کشیش هموند شد و همونجا چیزی نمونده بود که حکم ارتداد هر دوی ما رو صادر کنه!

هنوز منتظر بهاریم٬ شهریور (زمستان) ۹۴ کینگ ادوارد پوینت

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید