سهیل و برلین شماره یک

هم و سن و سالیم و پر از نقاط مشترک با یکدیگر. پس از چند سالی زندگی در ترکیه حالا به برلین آمده تا زندگی جدیدی را شروع کند. اما در عین حال بی حسی عجیب و جالبی دارد. انگار آمدنش به اروپا برایش رویای بزرگی نبوده و هر چند برای رسیدن به اینجا به اندازه کافی تلاش کرده اما از قبل مطمئن بوده که در راه بهشت نیست. البته اینها رو خودش در لا به لای پک هایش به لاکی سرخش می گوید.

در بین کلامش شاخه به شاخه می پرد که بار دیگر یادآوری کند سیگاری نیست و هر از چندگاهی سیگار میکشد و مثلا این پاکت رو هم هفته پیش با دوست دخترش خرید و با هم خانه ش همگی شریکی کشیده اند. دوست دارم از زندگیش بیشتر بدانم اما او همچنان که در باران به سرعت قدم بر میدارد دوست دارد گاردش رو همچنان حفظ کند و کمتر حرف بزند.

نقطه مشترک ایرانی ها خارج از ایران همین است. همه از هم میترسیم و دوست نداریم کسی بیش از حد به حریمان نزدیک شود اما در میان کلماتش میفهمم که دوست دخترش آدم عجیبی است و خواسته های عجیبی دارد. همچون اینکه نمی تواند به خوبی میان خواسته هایش ارتباطی برقرار کند یا بعضا اصلا نمی داند چه میخواهد. سهیل از تلاش دوست دخترش ماری برای خوشحال کردنش می گوید که مثلا ماری تمام تلاشش را کرده بود تا همه چیز برنامه ریزی شده باشد که من به برلین رسیدم تنها یک کار برای انجام داشته باشم و آن هم خوشحالی باشد.

 وقتی اشتیاق مرا برای بیشتر دانستن از او و زندگیش را می بیند اندکی از گاردش فرو می ریزد و دوست دارد بیشتر بگوید. از دغدغه هایش و از اینکه نگران است که رابطه شان عمری نکند و هر دوشان که برای این وصال کلی تلاش کرده بودند نا امید و سرخورده شوند. سهیل میگوید تمام تلاشش را برای حفظ رابطه میکند اما نمیخواهد زندانی باشد. این جمله ش مرا به فکر فرو می برد و می گویم ای کاش وقت داشتم تا بیشتر با هم گپ بزنیم. حالا او باید برود تا به خانه برسد و ادامه بحثمان به گفت و گوی آینده موکول می شود به دیداری که مطمئن نیستم انجام شود. هنوز در فکر حرفهایش هستم که او خداحافظی می کند و سریع دور می شود.

من خودم را در شلوغی و چراغ های الکساندرپلاتز و بوی پنیر، سوسیس و شراب داغ گم کرده ام و به این فکر میکنم که دنیا چطور برای همه عجیب است و چقدر همه عجیب هستند.

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید